امیر علی و اسب سفید

این چند روز خاطره خاصی نداریم .فقط دیروز با هم رفتیم باغهای کن سلوقون که اسبی را دیدیم فرار کرده و داره علف می خوره ماشین را پارک کردم و تا یک ساعت مشغول حرف زدن با اسب بودی و نمی امدی بریم پارک .
بعد هم که راه افتادیم به سمت خانه کلی گوسفند دیدیم و بعد هم رفتیم خانه تا بابا بیاد .
راستی به غیر از اعضا بدنت که به انگلیسی بلد بودی الان هم چند تا تازگیها یاد گرفتی :
میمون .گاو .اسب و گورخر .الاغ .
افرین مامان جون و به غیر از سی دی زبان چیزه دیگری را نگاه نمی کنی و فقط می گی زبان .
دائم هم ازم می پرسی مامان گاو چی میشه ؟١٠٠ بار پرسیدی تا حالا...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


امیر علی و اسب سفید
