امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

باهوشم

هم مامان هم بابا

این چند روز تعطیلی بر مامان خیلی سخت گذشت .چون بابا سرما خورده بود و استراحت می کرد مامان هم دائم در حال رسیدگی به تو و بابا از سوپ و میوه و غذا تا ....  هم با تو بازی می کردم هم بهت می رسیدم هم به بابا می رسیدم هم کارهای زیاد خانه هم تو را بیرون می بردم و باهات بازی می کردم هم اینکه خودم هم بسیار مریض و کوفته حتی از بابا بدتر شده بودم حتی گردنم هم نمی تونستم نکون بدم از درد .خلاصه اما ثانیه ای استراحت نکردم و جای بابا را هم برایت پر کردم .خلاصه اینها را گفتم که بدونی مادر یعنی چی ؟همیشه قدر بدون و هرگز تنهایش نگذار . بعد از کلی کار صبحانه و نهار و ............. عصری با هم به پارک جنگلی رفتیم در را کلی گوسفند را دیدی و در پارک هم با ن...
11 شهريور 1390

خانه مامانی

سلام گل پسرم . دیروز از من خواستی تا تو را پروانه کنم .و نمی زاشتی بشورم شام هم خانه مامانی بودیم و بعد از شام هم خانه مامان ننی رفتیم همه انجا بودند و تو هم کلی با هلیا بازی کردی . فدات بشم من هر جا که باشیم با شنیدن صدای اذان می ری و جانماز پهن می کنی و نمازت را می خونی. امیر علی پروانه شده .توسط مامان ندا ...
11 شهريور 1390

پنج شنبه تعطیلی

سلام گل پسرم . بابا چند روزی هست که سرما خورده و در خانه استراحت می کنه امروز بعد از خوردن صبحانه من و تو با هم رفتیم پارک جنگلی و حسابی بازی کردیم و تا ٣ انجا بودیم و امدیم خانه و نهار خوردیم . در پارک یک خانواده ٣ نفره بود که داشتند کباب درست می کردند و برای ما هم اوردند و تو با لیمو ترش حسابی خوردی و با پسرشان امیر علی بود بازی کردی . لیمو ترش را خالی کردی روی کبابت و حسابی خوردی . ...
10 شهريور 1390

امیر علی در گردش

امروز امیر علی با بابایی  و مامان زری رفتند گردش .بابا صاقد کمی سرما خورده و استراحت می کنه . امیر علی هم با بابایی با خوشحالی رفتند گردش . ...
9 شهريور 1390

امیر علی برنده شد در مسابقه قران خوانی

با سلام و تشکر از همه دوستان که به امیر علی لطف دارین و مدیریت محترم نی نی وبلاگ از همه زحماتتون. امروز عیدی گرفت امیر علی من به خاطره خواندن سوره قران و در قرعه کشی نی نی وبلاگ برنده شد. این بار دوم هستش که امیر علی برنده می شی .امیدوارم همیشه موفق باشی . دوست داریم . مامان و بابا ...
9 شهريور 1390

واقعا متاسفم

الان چند روزی هست که نمی تونم وارد صفحه مدیریت بشم تا امروز که مدیریت محترم نی نی وبلاگ مشکل را برایم حل کردند . یک شخصی که رمز مرا داشت ایمیل خصوصی و رمز مرا عوض کرده بود .من برای این شخص واقعا متاسفم و بهش می گم حق الناس بزرگی را انداختی به گردنت چون واگذارت می کنم به خدا و هرگز هم نمی بخشمت .امیدوارم در همین دنیا به جزا خودت برسی . از همه دوستان می خوام که رمز خود را هرگز در کامپیوتر کسی حتی نزدیک ترین فامیل خود نگذارند و پاک کنند . چون من فقط در کامپیوتر دوست و فامیل خود رمز را وارد کرده و پاک نکرده بودم .حتی این شخص ایمیل خصوصی مرا به نام فضول ١١١ تغیر داده بود . پس بدون هم در این دنیا حق الناس هم در ان دنیا حق الناس به...
8 شهريور 1390

امیر علی خودش رو از پوشک گرفت

چند روزی هست که اصلا نمی زاری حتی در خواب پوشکت کنم .اما من در خواب که هستی پوشکت می کنم .چون نمی دانم باید چه کنم . خیلی خوشحالم .چون خودت به من گفتی من مرد شدم دیگه به من به زور غذا نده و دیگه پوشکم نکن . فدات بشم من .بعضی وفتها شک می کنم ٢ سالت باشه . پوشکت را برداشتی انداختی سطل اشغال . ١ شهریور ٩٠ امیر علی خودش را از پوشک گرفت ...... ...
8 شهريور 1390

افطاری خانه مامان ننی جون

سلام پسر مامان . الان چند روزی هست که به دلایلی من نتونستن برات خاطراتت را بنویسم .اما از جمعه که خانه مامان ننی بودیم و تو با مبین و هلیا و روزین بازی می کردی و شیطنت ... شنبه هم به عکاسی رفتیم و ازت برای دفترچه بیمه ات عکس انداختیم و پارک بازی کردی . یک شنبه هم باران شدیدی در این ماه شهریور و در اوج گرما امد و هوا را پاییزی کرد و ما به خانه شیرین خانم رفتیم و بعد به دلیل هوای دوست داشتنی و بارون رفتین گردش در خیابانها و اب هویج بستنی خوردی .نمی دونی گه هوایی بود . خلاصه دوشنبه هم در خانه بودیم چون هوا بارانی و سرد بود عصری با بابا رفتید بیرون که در را تو خوابیدی و برگشتین خانه . امروز هم قراره با بابایی و مامان زری بری گردش . ...
8 شهريور 1390

پسر شجاع در باغ وحش ارم

سلام امیر علی خوبی مامان جون ؟ دیروز رفتیم باغ وحش از پارسال نرفته بودی و چون بزرگتر شده بودی برایت بیشتر جالب بود اما خیلی می ترسیدی و بابا را محکم بقل کرده بودی و پایین نمی امدی .خلاصه شهربازی هم اصلا سوار هیچ چیزی نشدی و نمی دانم چرا ترسیده بودی سر اذان طوفانی شد که همه جیغ می زدند و رگباری که همه را به وحشت انداخته بود تو هم بد ترسیده بودی و سریع سوار ماشین شدیم برقها رفته بود و رفتیم خانه مامان زری و ١٢ شب هم برقمان نیامد و رفتیم خانه شیرین خانم برقهاشون امده بودند .و وقتی برق ما امد برای انها دوباره رفت و ما هم تا امدیم بخوابیم دوباره برق ما هم رفت خلاصه نفهمیدیم دیشب چی شد . مبهوت و بهت زده ...
4 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد