سفر به نوشهر
سلام پسرم .
نمی دونم وقتی این وبلاگ را می خوانی چند سالته اما بدون مامان این خاطرات را با دل و جان برایت می نویسد .الان که دارم می نویسم تو بابابا صاقد دارین کشتی کج را می بینید.
این تعطیلات ما باز هم به شمال رفتیم .عمو مجید ویلا گرفتند و ما را هم دعوت کردند برویم.مامان ننی و مهدی و نازنین و عمه سهیلا و روزین و عمه لیلا و عمو مجید و هلیا و امیر علی من .همسفران ما بودند .هوا در تهران بسیار کرم بود اما در نوشهر هوا بسیار عالی و خنک بود و دریا هم طوفانی و موج دار .کلا به تو خوش گذشت و پشه هم نخوردت .به خوبی رفتیم و امدیم .چهارشنبه هشتم رفتیم و شنبه امدیم .دریا و جنگل رفتیم .اسب و گاو دیدی.کلی هم با هلیا بازی کردی .هم با هم خوب بودین هم سره اسباب بازیها دعوایتان میشد.تو هم که بی اجازه اسباب بازیهای هلیا رو بر میداشتی و مامانه بیچاره همش حرص می خورد و عمه لیلا هم وادار می کرد این مامان رو که خرابکاریهای تو رو پیدا کنم .کلی مامان کلافه شده بود .از دسته تو ...............
راستی الان چند سالته داری اینهارو می خونی من هستم یا که نه .نمی دونم پسرم امیدوارم هر جا که باشی سلامت باشی و شاد و راضی .
دوست دارم همیشه و تا ابد .
این مسافرت هم رفت جزیی از خاطرات برای تو و من .هر چی مربوط به تو هست را برایت می نویسم تا بدانی چه گذشت ...
راستی مامان یادش رفته بود واسه بابات شلوارک ببره دریا و همین شد که بابا دریا نیومد واسه شنا .البته از دسته خودش رفت .اما تقصیره من بود .ببخشید بابا صاقد .جبران میشه .
البته بگم برات از دسته این بابا صاقدت .داشت با دوربین کار می کرد که عکسها فرمت شدند .الان تونسته ریکاوری بکنه البته .اما فیلمها نشد .
این هم تعدادی از عکسهاش :
ساحل نوشهر ٩ تیر ٩٠ تو در حاله بازی با شن و سنگ .

حکایتهای تو وهلیا خوشگله .شن بازی
معلومه چی کار می کنی مادر جون .؟در حاله کنکاش

اینجا می خواستم بشورمت تا تمیز بشی .با شامپو کلی شستیمت و تمیز شدی .

نزدیکه ویلا وداری با بابا و عمو مهدی بازی می کنی

باد شدید بود و نمی ذاشت چشماتو باز کنی واسه عکس .

جنگل سی سنگان و هندوانه خوردنه تو که عاشقشی .

عمو مهدی و امیر علی در بالای درخت چند صد ساله

او نجا چه می کنی مادر.این هم از کارهای عمو مجیده البته به پیشنهاده مامان ندا .

این هم بابا صاقد و امیر علی در جنگل
جنگل داشت تاریک می شد گاوها به چه بزرگی نزدیکمون شدند و تو ترسیدی رفتی بقله عمه سهیلا.اصلا هم اسب سوار نشدی پس چرا اینقدر اسب رو دوست داری ؟
راستی الانم دوست داری اسب رو ؟
موفق باشی .بوس


سفر به نوشهر
