گریه امیر علی واسه نرفتن خاله سحر به خانه شان .
سلام پسره ماهم .
دیروز صبح که بیدار شدی مامان زری امد دنبالت و تو هم با ذوق رفتی و از من هم خداحافظی کردی .اخه خانه مامان زری را خیلی دوست داری .من هم تند تند شامم را درست کردم خانه را که تو به هم ریخته بودی را تمیز کردم و از ساعت ١ با خاله سحر واسه پارک ابی قرار داشتم .جات خیلی خالی بود انگار رفته بودیم دریا .اما مامان حسابی سوختش و تو همش می گفتی مامان چرا قرمز شدی ........
نمی دونم چرا سوختم .خیلی سعی کردم اینطور نشه ها اما شد .به هر حال عصری هم خسته امدیم خانه و تند تند بقیه کارهایم را کردم و تو هم امدی و خوابت برد .
تا ٩ شب خواب بودی عمو مرتضی و بابا هم امدند و یک شب خوب کنار هم داشتیم .
وقتی بیدار شدی لباسی را که دایی پوریا واسه فوتبال برات خریده را پوشیدی که خیلی برات بزرگه و کلی ذوق می کردی .
اما وقتی خاله اینا می خواستند برن خانه شان کلی گریه کردی که نرن .اما نمی شد که باید می رفتند.تو هم ساکت نمی شدی .تا ١ ساعت .به هر ترتیبی بود گولت زدیم و تازه شارز شده بودی و نمی خوابیدی و کلی بازی کردیو ساعت ٢ شب خوابت برد.
شب بخیر .بوس

لباس فوتبالی که دایی پوریا برات خریده.دستش درد نکنه .


گریه امیر علی واسه نرفتن خاله سحر به خانه شان .
