افطاری خانه عمه لیلا جون
سلام پسره مامانم .
این چند روز سرم حیلی شلوغ بود اما حالا ١ ساعت وقت دارم که خلاصه ای از این چند روز را برایت تعریف کنم .
از ٥ شنبه برات بگم که رفتیم خانه عمه لیلا جون .از بس که هلیا رو دوست داری هر روز می گی بریم پیش هلیا جون داره گریه می کنه الان منتظره منه ... بالاخره ٥ شنبه رفتیم .
تا جمعه ظهر هم انجا بودیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین کمی حوب بودین و کمی هم دعوا می کردین .از بس که معصومین که کینه دلهاتون را پر نمی کنه .
خلاصه بعدشم خانه حاچ خانم رفتیم که چشماشو عمل کردن .در واقع عیادت رفتیم تو را به زور راضی کردیم شب ببریمت خونه .به هر شکلی گولت می زدیم راضی نمی شدی اخر سر گفتم بریم شمال شن بازی کنیم گاوها رو ببینیم که امدی اما مگر وقتی خانه رسیدیم پیاده می شدی می گفتی بریم شمال با گریه و چک و چونه امدیم خانه و با گریه هم خوابت برد. فدات بشم من .

اخه این چه کاریه مامان جون .بازم سره اسب دعواتون شد هر چی را تو می خواستی هلیا هم می خواست و بر عکس .از دست شما دو تا

فدات بشم هلیا جون .عروس خانم شده و امیر علی هم راننده .اینجابین شما صلح بر پاست.

و این هم قلب مهربون شما در پارک کنار خانه شیرین خانم .
و این دو شب به خوبی و خوشی تمام شد.و به همه ما خوش گذشت .


افطاری خانه عمه لیلا جون
