خانه خاله سحر
سلام پسرم اینقدر این چند روز سرم شلوغ بود که فرصت نوشتن خاطراتت را نداشتم .
از روزی که با عمو مهدی اینا رفتیم فرداش خانه بودیم و ٥ شنبه خانه خاله سحر افطار و شام دعوت بودیم .تو هم کلی شیطونی کردی و خانه خاله سحر را کاملا به هم ریختی .شب خوبی بود .
و جمعه هم از ظهر خانه مامان زری بودیم و شب تو گیر بد به ما دادی که بریم خانه هلیا و ما هم دوباره تسلیم شدیم و شبانه رفتیم تو و هلیا و روزین کلی با هم بازی کردین و کم دعوایتان شد .
ساعت ٣ شب بود خوابت گرفته بود و می گفتی جا بندازیم و بخوابیم اما دوباره گولت زدیم و رفتیم خانه مان و شب خوبی بود.
شنبه هم من از صبح بیرون بودم و تا ٧ بعد از ظهر دنبال کارهام و بعد هم افطاری خانه مامان زری که همه را برای افطار و شام دعوت کرده بود .تو هم با محسن کلی اتیش سوزوندی و کلی هم ازش کتک خوردی .
خلاصه شب خوبی بود .
البته دوربین نبرده بودم و عکس کمی ازت دارم از این چند روز .

این هم قطارت که دایی نوید برات ٢ سال پیش خریده بود و ٤ شنبه برای اینکه در خانه نگهت دارم مجبور شدم بازش کنم .

این هم خانه خاله سحر .مچت را در حال خرابکاری گرفتم همه مجسمه ها را دست می زدی .

این هم پیشی خاله سحر که رفتی از یه جایی که فایم کرده بود پیداش کردی و ذو قم می کردی .
دیگه عکس از این روزها ندارم .ببخشید مامان جون .


خانه خاله سحر
