امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

باهوشم

بابا صاقد یه پیغام واست داره ....

سلام بابا .قربونت بشم.خیلی گلی.خیلی ماهی.دبروز که بامامان وخاله سحروتو رفتیم پارک وبا هم بازی کردیم.هم تو خوشت اومد وهم من.پسرم خیلی باهات حال کردم.خیلی بزرگ شدی.ازهم سن وسالات خیلی بیشتر میفهمی .چیزی که بارها به من ثابت شد.منو ببخش که زیاد نتونستم باتو بازی کنم.سعی میکنم ازاین به بعد بیشتر با هم بازی کنیم.اینقدر دوست دارم که نمیدونم چی بگم.به داشتنت افتخار میکنم وخدارو صدهزار مرتبه شکر میکنم.که گلی چون تورو به ما هدیه داده.یادت نره مادرت خیلی برات زحمت میکشه.قدرشو بدون.هزاربار میبوسمت. بابا صادق. 1390/4/4 ساعت 10:38 پسرم این را بابا در نظرها برایت نوشت .خواستم در صفحه ات بذارم تا خودت بخوانی .   ...
5 تير 1390

فرشته آسمونی ساغر جون به بهشت رفت .

مامان جون این دنیا پر از روزهای خوبه خداست .اما روزهایی هستند که برای ما بنده ها روزه بد به شمار می یان .چون ما درک زیادی از این همه حکمتهای خدا نداریم .خدا بده هیج بنده ای را نمی خواد و همه روزهاش خوبه .اما ما درک نداریم و متوحه نیستیم .خلاصه مجبور شدم این مطلب را برایت بنویسم تا بدانی خدا همه را دوست داره . ساغر را تو در دو تولد دیدی فقط در تولده سارینا و روزین ولی فکر نکنم یادت مانده باشد . این دختر دیشب در بیمارستان بعد از ٥ سال زجر مریضی خونی به بهشت رفت و همه ما ها رو بسیار ناراحت کرد .وقتی به خانه شیرین خانم رفتیم همه را گریان دیدیم و گفتند ساغر از پیش ما رفت . ساغر ما به بهشت رفت تا دیگه زجر نکشه و در بهست با فرشته های مهربون...
5 تير 1390

داستانی از وب لاگه امیر علی پسر مهربون مامان بابا

با اجازه از مامان امیر علی این متن برایم زیبا امد و خواستم تا امیر علی منم بداند و عمل کند : درس زندگی     د اشتم  داستانی رو میخوندم که برام خیلی جالب اومد پسرم . د ر سال ١٩۶٨ مسابقات المپیک در شهر مکزیکو سیتی برگزار شد.مسابقه دوی ماراتن هم یکی از شاخص ترین مسابقات اون زمان بوده و البته هست. کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند.رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده ...
1 تير 1390

امیر علی ورزشکار در پارک خانه خاله سحر جون

سلام گل پسره مامان . دیشب شام خانه خاله سحر بودیم .تو با عمو مرتضی و صاقد ( نامه جدیده صادق ) به پارک رفتید و تو حسابی بازی و ورزش کردی . واسه شام خاله خیالی زحمت کشیده بود .انگار در گیلان و سره سفره های گیلانی نشسته بودیم .خوروشته ترشی باش که تو متعجانه یک بشقابه کامل با پلو خوردی و دوست داشتی .میرزا قاسمی خوشمزه و پر از سیر و مرغ برای بابا صاقد .با بلاله اب پز که تو کلی خوردی . سیر ترشی و ترشی محلی با ماست و بادمجون و سالاده شیرازی واسه دسر هم زله بستنی .وای انگار گیلان بودیم .جای همه خالی . خاله غزاله هم با عمو سعید و دایی پوریا هم بودند و کلی خوش گذشت .البته تولده عمو مهرداد هم بود .که امیر علی به عمو مهرداد بابای روزین تبریک...
31 خرداد 1390

پشته بو مه تهران و شیرینی عمو سعید جون

سلام پسرم . دیروز که مو هایت را کوتاه کردیم .با بابا صادق به حمام رفتی و شام خوردیم که خاله غزاله زنگ زد و گفت بریم پیاده روی تو چال و  شیرینی ماشین که تازه خریدن را بدن . همگی با پوریا و خاطره و زهیر و سحر و مرتضی هراهه عمو سعید و خاله غزاله به بامه تهران رفتیم و ٢٠ کیلو متر پیاده روی کردیم .عرقمان در امد .البته تو در کالسکه شعر می خواندی و می خوردی و کلی حال می کردی . کلی بازی کردی و ساندویچ و دور از چشمه من نوشابه خوردی . خلاصه شبه خوبی بود و خوش گذشت .همگی خسته به خانه هایمان رفتیم و تو که تازه شارز شده بودی تا ٣ صبح بیدار بودی و نمی خوابیدی . دوربین نبرده بودیم .همین عکس را بیشتر نشد بگیریم . این هم م...
29 خرداد 1390

آرایشگاه امیر علی

امروز تو را به آرایشگاه با مامان زری و دایی پوریا بردیم .و تو هم از بس که فضولی دسته ارایشگر را با سرت دنبال می کردی ما مجبور شدیم سرت را بگیریم . خلاصه ٢ ساعت طول کشید تا موهایت کوتاه بشوند.این آقای ارایشگر عرقش در امده بود تو هم تند تند حرف می زدی و سئوال می کردی .البته از ترست و به سوالهای اقا حواب می دادی . خلاصه اصلا خوب کوتاه نکرد و من راضی نبودم .هر چی می گی باز کاره خودشون را می کنند.اما عیبی نداره زود بلند می شه . بعدشم که این اقا ول نمی کرد کلی زل و تافت زد و رنگ و وارنگت کرد .مثله این پسرهای سوسوله امروزی اصلا خوشم نیومد .معصومیته بچه یک چیزه دیگست که با این کار از بین میره .   آخه اینم شد مدل ......................
28 خرداد 1390

خاطرات روزه پدر

روزه پدره امسال مصادف شد با روزه تولده دائی پوریا .که همگی به تولدش رفتیم و خیلی خوش گذشت .و تو هم همش دنباله خرابکاری بودی و می خواستی انگشت توی کیک کنی یا بادکنکها رو بکنی .و موفق هم شدی . کادوی بابا اسماعیل را هم بهش دادیم که یک پیرهن و یک اسپری و یک نقاشی از طرف تو بود .که خیلی خوشحال شد . فرداشم به دیدنه بابا غلامعلی ( به قوله خودت داش غلام ) رفتیم .و همچنین به دیدنه بابایی .پدر بزرگ مامان .که جایشان خیلی پیشه ما خالی هست .روحشان شاد . در انجا اتفاقی مامانی و بابایی و مامان زری رادیدیم که تو با انها به پارک رفتی و بلال و بستنی خوردی . از تو چه پنهون که من و بابا هم به پارک ارم رفتیم و بلال و فالوده خوردیم و کلی بازی کردیم به یاد...
27 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد