امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

باهوشم

خیلی خراب کار و شیطون شدی ....

ببین این مامان از دستت چی می کشه صبح و عصر که باید بیرون ببرتت .وقتی هم خانه هستی باید باهات بازی کنه .و حرف بزنه و شعر بخونه .واسه بابا باید هر روز غذا درست کنه و به کارهای خودش و خانه برسد و برای تو هم هر روز سوپ درست کنم .خاطراتت را در وبلاگت هم بنویسد .با بابا هم فیلم ببیند و حرف بزند .به دوستان و اشنایان هم برسد هر کی هر کاری داره از مامان کمک می خواد. و این خانه را که تو هر روز به هم ریخته و کثیف می کنی تمیز بکند .اخه چقدر خسته شدم مامان جون .از اتاق تا اشپزخانه تا پذیرایی پر از اسباب بازیهایت ...........همه جا پخش شده و کلی خیار و سیب و کش مش همه جا ریخته شده .واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه کنم . بدون شرح ..........
2 مرداد 1390

گردش مامان با امیر علی دوتایی

امروز تصمیم گرفتم با پسرم دوتایی بریم تهران گردی .اما فقط یک فسمت از تهران را امروز دیدیم و بازی کردیم  .همیشه با ازانس یا پیاده میرفتیم با هم .راه دور را با بابا می رفتیم .اما امروز دوتایی با تاکسی بردمت تا اینطوری هم ببینی و تجربه کنی .خیلی برات همه چیز جالب بود و زیاد حرف می زدی .با دو ماشین به خانه بازی بوستان رسیدیم و ٢ ساعت در انجا با بچه ها بازی کردی . به دختری گفتی : تو پولی با ذوق و او که ٥ ساله و لاغر بود اومد جلو و باهات دعوا کرد و گفت خودتی توپولی من نیستم و کلی داد زد سرت و تو هم حاج و واج نگاش می کردی .من هم از دور کلی خندیدم . کلی سر سره بازی می کردی و می خندیدی . تو هم کلی با یک نی نی خانم ...
2 مرداد 1390

امیر علی وقتی توی شکم مامان ندا بود ....

سلام  .جیگره مامانی من . می دونی وقتی توی شکم مامان ندا بودی چه شکلی بودی .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدات بشم من .در این عکس یعنی اولین عکس تو .تازه ٥ ماه بود که در شکم مامان بودی و خدا تو را به ما هدیه داده بود . یک روز پر از هیجان برایمان بود و پر از استرس .نمی دونی چه حسی داشتیم ان زمان .ساعت ٩.٣٠ شب جواب سونو من امد و فهمیدم تو پسر مایی . اما نمی دانستم تا این حد خدا جون ما رو دوست داره و تو پسره شیرین زبون و مهربونی را به ما هدیه می دهد .خدایا شکرت . در این عکس انگار نوره سونو چشماتو اذیت کرده و دستت را روی یکی از چشمانت گذاشتی .از همان موقع باهوش و دقیق و فهمیده بودی . دعای خیر ما بدرقه راهت باشد ....
1 مرداد 1390

کشتی امیر علی و بابا صاقد

امروز جمعه پسر نازه من اومده پارک و بازی می کنه . چقدر سرسره یازی را دوست داری مامانی من . یک عکس هنری از امیر علی توسط بابا هوا خوری پدر و پسر ای بابا چی شد ؟ بقیه در ادامه مطالب ........................... تو و بابا صاقد با هم شروع به کشتی گرفتن کردین . پسرم ولو شد ه مگه ول می کردین و این کشتی ادامه داشت ......  و حالا این امیر علی قهرمان داره برنده می شه و این امیر علی همچنان قهرمان .گناه داره بابا صاقد اخه هر دوی شما قهرمانانه من هستین . بوس . و این هم بوس تو پولی تو به بابا صاقد .و پایان کشتی . تا حالا نشده بود وقتی کفش و لباسهایت را می پوشیدی ازت عکس بگیر...
31 تير 1390

قابل توجه مادرانی که پسر دارند!

سلام به همه مادران خوب و مهربون. من روزه ٥شنبه به سمیناره خانم دکتر صدیقه سلیمانی رفتم .بسیار پر بار بود .یه مطلبی در انجا گفته شد که خواستم شما هم بدانید . خانم دکتر گفتند :مردان ما اکثرا بلد نیستند از همسران خود تعریف بکنند و یاد نگرفتند .پس ما مادران امروز برای تربیت همسران خوب فردا بیاییم به پسراننمان یاد بدهیم چه تور تعریف بکنند . ١- وقتی لباسی می پوشیم یا ارایشی داریم یا چیزی می خریم جلوی پسرانمان بیایم و بگیم مامان جون خوشگل شدم ؟ لباسم قشنگه ؟ موهامو کوتاه کردم خوب شده ؟ و از انها نظر خواهی کنیم .ازسن ٢ سال به بالا .... یا ما از لباس جدید یا هر چیزه زیبا ی انها جلوی پسرانمان تعریف کنیم .به مرور این...
31 تير 1390
11450 0 11 ادامه مطلب

داستانهای امیر علی و سارینا

امیر علی مامان وقتی این خاطره را دارم برایت می نویسم کلی هم می خندم .از دست تو و سارینا . تو همش از دست سارینا فرار می کردی وسارینا  هم دائم دنبال تو بود و ولت نمی کرد با جیق تو رو پیش خودش می شوند و می گفت ایی بعد هم با دست می زد زمین . خلاصه تو به هوای سارینا کلی غذا خوردی اما نمی دونم چرا امروز حالت بده و می گی دارم بالا می یارم و اصلا غذا نخوردی دو بار هم بالا اوردی . چه ماکارونی می خوری فدات بشم من . اینقدر قشنگ میخوردین که روزین و صبا هم گشنشون شد و با شما ماکارانی خوردند . سارینا همش به زور بوست می کرد و دنبالت بود .راستی سارینا دو ماه از تو کوچکتره اما ٢٠ کیلو هست و تو الان همان ١١ کیل...
31 تير 1390

خیلی عجیب

امروز تو خانه مامان زری رفته بودی و با هم به پارک رفتید .هم با مامان زری هم با بابایی .دایی حسن مامان از شمال امده بود و ما هم انجا شام بودیم .شب وقتی می خواستیم بیایم خانه مان تو را گول زدم چون نمی یامدی اخه . خلاصه وقتی سوار ماشین بابا شدی به من گفتی چه بوی بنزینی می یاد و من فقط با تعجب نگاهت می کردم .درست گفتی در ماشین بوی بنزین می امد .چه تور در این سن این را تشخیص دادی نمی دانم .افرین مامان جون . البته کوچکتر که بودی بوی خمیر دندان را از دهن مامان یا بابا بدون اینکه مسواک را ببینب تشخیص می دادی و می گفتی بوی خمیر دندون می یاد . خلاصه خیلی با دقت و دقیق و باهوش هستی مامان جونم .ماشااله فدات بشم من . بوس ...
29 تير 1390

سوغاتی دایی نوید

سلام گل پسرم .شیرین زبونم . امروز دایی نوید از ترکیه امد و برایت سوغاتی اورد .تو خیلی ذوق کرده بودی و از عروسکت جدا نمی شدی اسمش را گذاشتی امیر کوچولو . ...
27 تير 1390

خاطرات تعطیلات نیمه شعبان

شنبه وقتی بابا صاقد خانه امد تو به خانه مامان زری رفتی اخه من و بابا باید واسه کاری بیرون میرفتیم در راه برگشت همه جا جشن بود و شربن و شیرینی می دادند . خیلی زیبا بود بابا صاقد تا به خانه مامان زری برسیم ١٠ تا شربت خورد .وقتی امدیم تو را به گردش به جاده امامزاده داوود بردیم و بلال خوردی .اما دوربین نبرده بودیم و عکس نداری شام هم خانه مامان زری بودیم . یکشنبه صبح تو  وقتی بیدار شدیم تصمیم به خانه تکانی گرفتیم و من و بابا صاقد کلی زحمت کشیدیم . تازه غذای خوشمزه ته چین مرغ هم درست کردم و تو زرشکهاشو می خوردی .تو هم در این گیرودار واسه خودت همه کار کردی .ارگ میزدی و می خوندی .همه جارو با اسکاش کفی کردی و خلاصه دخالت می دادی خودتو ب...
27 تير 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد