امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

باهوشم

افطاری خانه مامان زری و شیرین خانم

سلام امیر علی مامان . این چند روز طبق سنت قدیم که روزه اول ماه رمضان همه خانه مادر بزرگ ها جمع می شوند ما هم خانه مامان زری رفتیم و ٥ شنبه هم شیرین خانم به قول خودت حاچ خانم افطاری دعوت بودیم . این هم روایت با تصویر : امیر علی در خانه مامان زری واسه افطاری .و عشق توپ ... این هم پسره گل ما که توپ بازی می کنه . فدای تو پسرم بشم من که هر کاری بابا می کنه تو هم می کنی .هر روز تو و بابا با هم قران می خونید فبول باشه مادر جون . افطاری خانه شیرین خانم .تو و هلیا جون هلیا جون داره امیر علی رو می خوابونه .نازی امیر علی سواره عمو مهرداد شده مثلا اسب سواری می کنه .پاشو مامان جون عمو خ...
14 مرداد 1390

اولین افطاری سال 90

سلام پسره گلم .ماه مامان و بابا .ما به خاطره هدیه ای مثل تو خدا را شکر می کنیم . امروز اولین روز ماه رمضان بود و ما هم مهمان افطاری داشتیم .خاله گیتا و عمو دامون و از همه مهمتر دانیال جون .که همگی با هم برای شام به رستوران و پارک شرکت نفت رفتیم .و این اولین افطاری ما بود . تو امروز کلی با مامان زری بازی کردی و مامان هم کمی استراحت کرد .اصلا ظهر نخوابیدی و توی ماشین در راه رفتن خوابت برد اما تا انجا رسیدیم و صدات زدم گفتم اسب بیدار شدی .خلاصه شبی به یاد موندنی واسه همه ما شد و بسیار هم خوش گذشت مخصوصا به شما دو تا پسر که کلی ذوق کرده بودین . ما منتظره بابا هستیم که مامان زری می خواد از دست تو فرار کنه که تو نمی زاشتی و در حاله چونه ...
11 مرداد 1390

سوغاتی مامان زری و بابا اسماعیل

چه پسری دارم من .امروز هم روی ٣ تا پتوی ما جیش کردی و مجبور شدم همه را بشورم و خلاصه خونه تکونی کردم حسابی .از دست تو هر روزم شده خونه تکونی . لباس و تفنگ .اینها را مامان زری و بابایی واست سوغاتی اوردند . ...
10 مرداد 1390

ماه مبارک رمضان

سلام امیر علی مامان .الان ساعت ١٢ شب و شروع یک ماه بسیار زیبا به نام ماه مبارک رمضان هست که اگر توفیق پیدا کنیم مهمان خدا می شویم و به این مهمانی با شکوه می رویم . این ماه بر همه دوستان مبارک هر ارزویی که دارین امید وارم براورده بشود در این ماه . التماس دعا ...
10 مرداد 1390

امیر علی به مامان کمک می کنه ....

امروز خیلی پسره خوبی شدی .اول کل خانه را به هم ریختی بعد هم کمی جمع کردی و بعد در شستن ظرفها به مامان کمک کردی .فدات بشم من . خرابکار .این گوشه ای از خرابکاریهایت هست . بستنی یخی می خوری ؟.......... خیلی جدی ظرف ها رو شستی و بعد هم کلی اب بازی کردی . و حالا لخت شدی و فرار کردی و لباس نمی پوشیدی ............. ...
9 مرداد 1390

سفر به نوشهر

سلام پسرم . نمی دونم وقتی این وبلاگ را می خوانی چند سالته اما بدون مامان این خاطرات را با دل و جان برایت می نویسد .الان که دارم می نویسم تو بابابا صاقد دارین کشتی کج را می بینید. این تعطیلات ما باز هم به شمال رفتیم .عمو مجید ویلا گرفتند و ما را هم دعوت کردند برویم.مامان ننی و مهدی و نازنین و عمه سهیلا و روزین و عمه لیلا و عمو مجید و هلیا و امیر علی من .همسفران ما بودند .هوا در تهران بسیار کرم بود اما در نوشهر هوا بسیار عالی و خنک بود و دریا هم طوفانی و موج دار .کلا به تو خوش گذشت و پشه هم نخوردت .به خوبی رفتیم و امدیم .چهارشنبه هشتم رفتیم و شنبه امدیم .دریا و جنگل رفتیم .اسب و گاو دیدی.کلی هم با هلیا بازی کردی .هم با هم خوب بودین ...
9 مرداد 1390

تولده خاطره

پسره مامانی من بازم مامان زری فداکار و خاله مهربان دوباره همه را جمع کرد و تولده خاطره را خانه شان گرفت .بعد از شام هم به سفره خانه رفتیم برای چای و قلیون .خیلی خوش گذشت . امیر علی و بابایی جونت که عاشقشی . امیر علی با کیک خاطره .گرفتن این کیک هم واسه خودش حکایتی بود . امیر علی با زهیر داداش خاطره در تولده خاطره .زهیر بسکتبال بازی می کنه . این هم دایی پوریا شیطون که داشت بی اجازه به تو نوشابه می داد .هر چی من می خوام سالم خوردن را عادت کنی بقیه نمی زارن . ...
9 مرداد 1390

سوارکار

اینجا به بابا گفتی بیا از من عکس بگیر بابا هم عکس گرفت ازت .بوس امیر علی سوار کار شده . این ٥ شنبه و جمعه تو را به پارک و خانه بازی بوستان بردیم و چون عکسها ماننده عکسهای قبل بود در وب نگذاشتم . امروز هم داشتی حاظر می شدی بری پارک با بابایی و مامان زری ازت عکس گرفتم .بوس ...
8 مرداد 1390

روزهای سخت دندون دراوردن

٥ روز هست با بهانه گیریهای تو ما هم اواره پارکها شدیم تا جایی که شاممان را هم در پارک ها می حوریم و فقط برای خواب به خانه میاییم .٢ بار در روز مامان و شب هم بابا می یاد و به مامان کمک می کند .بی اشتها هستی و همش گاز می گیری و بهانه پشت بهانه .ایشاله زودتر دربیان و تو دوباره همان پسره گلم بشی .البته هنوزم هستی می دونم خیلی درد داره .تازه ٢ تاش هنوز نصفه هستند. پدر و پسر دوتایی با هم بساط پیتزا خوری در پارک راه انداختن .... پدر و پسر باهم ستاره هارو نگاه می کنند و درباره ستاره ها حرف می زنند. از هر طریقی واسه گاز گرفتن جلو می ری .بیچاره من و بابا دستامون کبود شده اینقدر گاز گرفتی حالا لباس بابا ............. وحالا جنگ...
5 مرداد 1390

ششمین دندون کرسی امیر علی هم درامد ...

سلام مامانی من . ١ مرداد ٩٠ ششمین دندون کرسیت هم درامد این دو دندون کرسی به فاصله چند روز درامد اما هنور نصفه هستند .تو هم خیلی بهونه می گیری و اشتها هم نداری .ما هر روز تو رو بیرون می بریم و یه جوری سرت را گرم میکنیم .بمیرم واست مامانی خیلی در د داره حتما. دندون کرسی پایین سمت راست چسبیده به دندون عقل . ما هم برات یه جایزه دیگه خریدیم یک هاپو به انتخاب خودت .خیلی بامزست .وقتی باهاش حرف می زنی هاپ هاپ می کنه و دمبشو تکون می ده . دسته گلاتو خودت پاک کردی .فدات بشم من . این هم جایزه دندونت .بمیرم مامان از درد اب شدی پسرم . وای از دست تو که خیلی شیطون شدی بیچاره این بابا صاقد.راستی روی رو تختی ما هم یک...
4 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد