امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

باهوشم

امیر علی خودش رو از پوشک گرفت

چند روزی هست که اصلا نمی زاری حتی در خواب پوشکت کنم .اما من در خواب که هستی پوشکت می کنم .چون نمی دانم باید چه کنم . خیلی خوشحالم .چون خودت به من گفتی من مرد شدم دیگه به من به زور غذا نده و دیگه پوشکم نکن . فدات بشم من .بعضی وفتها شک می کنم ٢ سالت باشه . پوشکت را برداشتی انداختی سطل اشغال . ١ شهریور ٩٠ امیر علی خودش را از پوشک گرفت ...... ...
8 شهريور 1390

افطاری خانه مامان ننی جون

سلام پسر مامان . الان چند روزی هست که به دلایلی من نتونستن برات خاطراتت را بنویسم .اما از جمعه که خانه مامان ننی بودیم و تو با مبین و هلیا و روزین بازی می کردی و شیطنت ... شنبه هم به عکاسی رفتیم و ازت برای دفترچه بیمه ات عکس انداختیم و پارک بازی کردی . یک شنبه هم باران شدیدی در این ماه شهریور و در اوج گرما امد و هوا را پاییزی کرد و ما به خانه شیرین خانم رفتیم و بعد به دلیل هوای دوست داشتنی و بارون رفتین گردش در خیابانها و اب هویج بستنی خوردی .نمی دونی گه هوایی بود . خلاصه دوشنبه هم در خانه بودیم چون هوا بارانی و سرد بود عصری با بابا رفتید بیرون که در را تو خوابیدی و برگشتین خانه . امروز هم قراره با بابایی و مامان زری بری گردش . ...
8 شهريور 1390

پسر شجاع در باغ وحش ارم

سلام امیر علی خوبی مامان جون ؟ دیروز رفتیم باغ وحش از پارسال نرفته بودی و چون بزرگتر شده بودی برایت بیشتر جالب بود اما خیلی می ترسیدی و بابا را محکم بقل کرده بودی و پایین نمی امدی .خلاصه شهربازی هم اصلا سوار هیچ چیزی نشدی و نمی دانم چرا ترسیده بودی سر اذان طوفانی شد که همه جیغ می زدند و رگباری که همه را به وحشت انداخته بود تو هم بد ترسیده بودی و سریع سوار ماشین شدیم برقها رفته بود و رفتیم خانه مامان زری و ١٢ شب هم برقمان نیامد و رفتیم خانه شیرین خانم برقهاشون امده بودند .و وقتی برق ما امد برای انها دوباره رفت و ما هم تا امدیم بخوابیم دوباره برق ما هم رفت خلاصه نفهمیدیم دیشب چی شد . مبهوت و بهت زده ...
4 شهريور 1390

کادوی بابا به امیر علی و شیطنتهایش

سلام .پسرم .دوباره پسره خوبی شدی و ما را کمتر اذیت می کنی و قول دادی دیگه با کسی دعوا نکنی و همه را دوست داشته باشی برای همین هم بابا دیروز برایت یه میمون به عنوان جایزه خرید تا همیشه یادت باشد که قول دادی . اما دیشب شب قدر بود و ما هم قران می خوندیم مگه تو گذاشتی اصلا نمی فهمیدم چی می خونم .در همان یک ساعت کلی اتیش سوزوندی و خانه را کنف یکون کردی کلی خودت را خیس کردی و برقها را خاموش روشن می کردی و .... من هم کلی عصبانی شدم و از عصبانیت نمی دونستم باید بهت چی بگم بنابراین بابا را دعوا کردم و تو هم ساکت شدی بابا صاقد به خاطره همه چی ازت ممنونیم . این هم از دیشب . دیدم صدای آب می یاد .بله شیر اب را باز کردی و داری سط...
2 شهريور 1390

افطاری خانه حاجی بابا 31/5/90

دیروز مامان بزرگ بابا صاقد نذری قیمه داشتند همه خانواده بابا هم انجا بودند و کلی هم بچه آن هم پشت هم .خلاصه تو همیشه از انها کتک می خوردی اما دیروز نامردی نکردی و جبران گذشته را کردی و همه را میزدی و من اصلا ازت راضی نبودم من این طور پسر را دوست ندارم تو باید مثل گذشته پسر خوبی باشی و همه را دوست داشته باشی و مهربون باشی اگر هم مشکلی برات پیش امد فقط از خودت دفاع کنی آن هم نه با زدن .خلاصه من را خیلی اذیت کردی و من هم هیچ عکسی ازت ننداختم .دوست ندارم دیگه تکرار بشه .تو مثلا مردی .مرد بودن و قدرت داشتن که به زدن نیست . دیگه امیدوارم این روز تکرار نشه .فهمیدی؟ ...
1 شهريور 1390

تمرین تیم پرسپولیس

سلام امیر علی مامان . امروز شنبه از صبح با هم بودیم و دوتایی با هم کلی حال کردیم و بهمون خوش گذشت و عصری که بابا امد سه تایی رفتیم کمی خرید و من رفتم تا شام درست کنم و تو و بابا صاقد رفتین تمرین تیم پرسپولیس را ببینید و همچنین تو به ورزش علاقه مند بشی . ٨ امدین و یا یایا رفتید حمام و شام خوردیم و تو هم شروع کردی به اتیش سوزوندن .تمام اسباب بازیها را بیرون ریختی و در وانت بدون اینکه من بفهمم اب ریختی و نشستی توش و راحت لم داده بودی .و این پر از تعجب برای ما بود چون تا امشب می ترسیدی که توش با اب بشینی و بعد کل لباسهای کشوت را توی ابش ریختی و شروع به مثلا شستن کردی .اینقدر این برقها را خاموش روشن کردی و کلی کارهایی که یادم نیست می خوا...
31 مرداد 1390

خانه خاله سحر

سلام پسرم اینقدر این چند روز سرم شلوغ بود که فرصت نوشتن خاطراتت را نداشتم . از روزی که با عمو مهدی اینا رفتیم فرداش خانه بودیم و ٥ شنبه خانه خاله سحر افطار و شام دعوت بودیم .تو هم کلی شیطونی کردی و خانه خاله سحر را کاملا به هم ریختی .شب خوبی بود . و جمعه هم از ظهر خانه مامان زری بودیم و شب تو گیر بد به ما دادی که بریم خانه هلیا و ما هم دوباره تسلیم شدیم و شبانه رفتیم تو و هلیا و روزین کلی با هم بازی کردین و کم دعوایتان شد . ساعت ٣ شب بود خوابت گرفته بود و می گفتی جا بندازیم و بخوابیم اما دوباره گولت زدیم و رفتیم خانه مان و شب خوبی بود. شنبه هم من از صبح بیرون بودم و تا ٧ بعد از ظهر دنبال کارهام و بعد هم افطاری خانه مامان زری...
30 مرداد 1390

مهمانی افطاری با عمو مهدی وخاله نازنین

سلام گل پسرم . امروز مهمان داشتیم و ما هم به جای خانه مان انها را شام به رستوران در باشگاه دعوت کردیم و امروز که جشن تولد امام حسن مجتبی بود و در انجا جشنی جالب هم بر پا بود .ولی تو دائم می گفتی بریم اسب سوار بشم .خلاصه شب خوبی را داشتیم و بسیار خوش گذشت به تو و ما . اینجا منتظری تا عمو مهدی اینا بیان و با هم برای شام بریم .بعد از دو دست لباس عوض کردن و کلی از من تعریف کردی و کلی پاچه خواری از بابا کردی تا رفتیم . واین هم باز هم اسب اسب و اسب چی بگم تو عاشقه اسبی . این هم پسره ناز من که اسب را ول کردی و داری سرسره بازی می کنی . صحبت های مرودونه عمو مهدی و امیر علی بعد از شام و افطا...
26 مرداد 1390

عمو سعید قهرمان

دیروز خبر دار شدیم عمو سعید قهرمان شدن .در جام ویلیام جونز تایوان مبارک باشه عمو سعید ان شااله همیشه موفق باشی . مبارک باشه این پیروزی بر شما ...
25 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد