امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

باهوشم

افطاری خانه حاجی بابا 31/5/90

دیروز مامان بزرگ بابا صاقد نذری قیمه داشتند همه خانواده بابا هم انجا بودند و کلی هم بچه آن هم پشت هم .خلاصه تو همیشه از انها کتک می خوردی اما دیروز نامردی نکردی و جبران گذشته را کردی و همه را میزدی و من اصلا ازت راضی نبودم من این طور پسر را دوست ندارم تو باید مثل گذشته پسر خوبی باشی و همه را دوست داشته باشی و مهربون باشی اگر هم مشکلی برات پیش امد فقط از خودت دفاع کنی آن هم نه با زدن .خلاصه من را خیلی اذیت کردی و من هم هیچ عکسی ازت ننداختم .دوست ندارم دیگه تکرار بشه .تو مثلا مردی .مرد بودن و قدرت داشتن که به زدن نیست . دیگه امیدوارم این روز تکرار نشه .فهمیدی؟ ...
1 شهريور 1390

تمرین تیم پرسپولیس

سلام امیر علی مامان . امروز شنبه از صبح با هم بودیم و دوتایی با هم کلی حال کردیم و بهمون خوش گذشت و عصری که بابا امد سه تایی رفتیم کمی خرید و من رفتم تا شام درست کنم و تو و بابا صاقد رفتین تمرین تیم پرسپولیس را ببینید و همچنین تو به ورزش علاقه مند بشی . ٨ امدین و یا یایا رفتید حمام و شام خوردیم و تو هم شروع کردی به اتیش سوزوندن .تمام اسباب بازیها را بیرون ریختی و در وانت بدون اینکه من بفهمم اب ریختی و نشستی توش و راحت لم داده بودی .و این پر از تعجب برای ما بود چون تا امشب می ترسیدی که توش با اب بشینی و بعد کل لباسهای کشوت را توی ابش ریختی و شروع به مثلا شستن کردی .اینقدر این برقها را خاموش روشن کردی و کلی کارهایی که یادم نیست می خوا...
31 مرداد 1390

خانه خاله سحر

سلام پسرم اینقدر این چند روز سرم شلوغ بود که فرصت نوشتن خاطراتت را نداشتم . از روزی که با عمو مهدی اینا رفتیم فرداش خانه بودیم و ٥ شنبه خانه خاله سحر افطار و شام دعوت بودیم .تو هم کلی شیطونی کردی و خانه خاله سحر را کاملا به هم ریختی .شب خوبی بود . و جمعه هم از ظهر خانه مامان زری بودیم و شب تو گیر بد به ما دادی که بریم خانه هلیا و ما هم دوباره تسلیم شدیم و شبانه رفتیم تو و هلیا و روزین کلی با هم بازی کردین و کم دعوایتان شد . ساعت ٣ شب بود خوابت گرفته بود و می گفتی جا بندازیم و بخوابیم اما دوباره گولت زدیم و رفتیم خانه مان و شب خوبی بود. شنبه هم من از صبح بیرون بودم و تا ٧ بعد از ظهر دنبال کارهام و بعد هم افطاری خانه مامان زری...
30 مرداد 1390

مهمانی افطاری با عمو مهدی وخاله نازنین

سلام گل پسرم . امروز مهمان داشتیم و ما هم به جای خانه مان انها را شام به رستوران در باشگاه دعوت کردیم و امروز که جشن تولد امام حسن مجتبی بود و در انجا جشنی جالب هم بر پا بود .ولی تو دائم می گفتی بریم اسب سوار بشم .خلاصه شب خوبی را داشتیم و بسیار خوش گذشت به تو و ما . اینجا منتظری تا عمو مهدی اینا بیان و با هم برای شام بریم .بعد از دو دست لباس عوض کردن و کلی از من تعریف کردی و کلی پاچه خواری از بابا کردی تا رفتیم . واین هم باز هم اسب اسب و اسب چی بگم تو عاشقه اسبی . این هم پسره ناز من که اسب را ول کردی و داری سرسره بازی می کنی . صحبت های مرودونه عمو مهدی و امیر علی بعد از شام و افطا...
26 مرداد 1390

عمو سعید قهرمان

دیروز خبر دار شدیم عمو سعید قهرمان شدن .در جام ویلیام جونز تایوان مبارک باشه عمو سعید ان شااله همیشه موفق باشی . مبارک باشه این پیروزی بر شما ...
25 مرداد 1390

برام جالب بود

امروز نشسته بودم پای لب تاب .امیر علی امدی و بهم گفتی توی اینترنتی داری وبلاگم را می خونی : با تعجب دوباره نگات کردم ببینم خودتی باورم نشد این حرف ها را بدون غلط بلد بودی و می زنی . بعد دیدم صدات در نمی یاد امدم در اتاق دیدم کامپیوتر را روشن کردی و تا من را دیدی گفتی دارم توی اینترنت منم کار می کنم . داشتم شاخ در می اوردم اخه تا این حد باورم نمی شه بزرگ شدی منم زود ازت عکس گرفتم . ای پسره باهوش من . ...
25 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد