گردش یک روز مردونه پدر و پسر روز یکشنبه
و اما امروز یکشنبه بابا کار داشت برای همین زود امد خانه و تو امروز از ٨ صبح بیدار بودی بابا ١١ امد و برای کاری به اندیشه رفتیم .مامان ننی هم انجا خانه حاجی بابا بودند.تو چنان ذوقی می کردی که نگو و نپرس.بعد از نهار بابا باید می رفت به سره کار و اما تو خانه نمی امدی برای همین هم از ساعت ٢ با بابا صاقد رفتی اداره شان .توی راه به بابا می گفتی می خوام بیام اداره کار کنم پولامو جمع کنم واسه خودم پلنگ صورتی بخرم .و انجا با همکارهای بابا کلی بازی و شادی کردین و بعد از کار هم عصری با هم به تمرین پرسپولیس رفتین .و ٨ امدین خانه و با بابا رفتی حمام و بعد هم شام و و حالا ساعت ١٠.٣٠ هستش و نمی خوابی پس چرا مگه خسته نیستی .خانه را هم که با زحمت تمیز کرده ...
نویسنده :
مامان امیر علی
0:34









