امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

باهوشم

گردش یک روز مردونه پدر و پسر روز یکشنبه

و اما امروز یکشنبه بابا کار داشت برای همین زود امد خانه و تو امروز از ٨ صبح بیدار بودی بابا ١١ امد و برای کاری به اندیشه رفتیم .مامان ننی هم انجا خانه حاجی بابا بودند.تو چنان ذوقی می کردی که نگو و نپرس.بعد از نهار بابا باید می رفت به سره کار و اما تو خانه نمی امدی برای همین هم از ساعت ٢ با بابا صاقد رفتی اداره شان .توی راه به بابا می گفتی می خوام بیام اداره کار کنم پولامو جمع کنم واسه خودم پلنگ صورتی بخرم .و انجا با همکارهای بابا کلی بازی و شادی کردین و بعد از کار هم عصری با هم به تمرین پرسپولیس رفتین .و ٨ امدین خانه و با بابا رفتی حمام و بعد هم شام و و حالا ساعت ١٠.٣٠ هستش و نمی خوابی پس چرا مگه خسته نیستی .خانه را هم که با زحمت تمیز کرده ...
24 مرداد 1390

همین چند لحظه

وقتی داشتم وبلاگتو می نوشتم وقتی دیدم خانه را فکر کردم بمب ترکیده وای چه کردی .بابا هم کلی عصبانی شده . خلاقیت امیر علی برای خاموش کردن برقها .تمام برقها را خاموش روشن می کردی .دیوانه شدیم از دستت. این عکس را بابا ازت شکار کرده .اونجا چطوری رفتی .؟   لباسهای تمیز را گذاشتی من بشورم .همه را از کشوت بیرون ریختی گوشه ای از خرابکاریهات .فقط یک ساعت سره لب تاب بودماااااااااا ...
23 مرداد 1390

چند تا عکس قدیمی یاد اوره خاطرات گذشته

امروز که با بابا رفته بودی اداره فرصتی شد تا کارهای عقب افتاده ام را انجام بدم این چند تا عکس را هم پیدا کردم .دوست داشتم در دفتر خاطراتت بزارم . به روایت تصویر .... هلیا جون وقتی کوچولو بود .داره الوچه می خوره داره بابا بهش کاکائو می ده . روزین خانم محلی پوشیده مامان و هلیا و روزین .وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی هلیا نی نی من بو دا .وای که الان مگه جرات دارم . بابا صادق و روزین کوچولو ... در ادامه بازم برات می زارم و تعریف می کنم .اما حالا کار دارم باید برم . ...
23 مرداد 1390

افطاری خانه عمه لیلا جون

سلام پسره مامانم . این چند روز سرم حیلی شلوغ بود اما حالا ١ ساعت وقت دارم که خلاصه ای از این چند روز را برایت تعریف کنم . از ٥ شنبه برات بگم که رفتیم خانه عمه لیلا جون .از بس که هلیا رو دوست داری هر روز می گی بریم پیش هلیا جون داره گریه می کنه الان منتظره منه ... بالاخره ٥ شنبه رفتیم . تا جمعه ظهر هم انجا بودیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین کمی حوب بودین و کمی هم دعوا می کردین .از بس که معصومین که کینه دلهاتون را پر نمی کنه . خلاصه بعدشم خانه حاچ خانم رفتیم که چشماشو عمل کردن .در واقع عیادت رفتیم تو را به زور راضی کردیم شب ببریمت خونه .به هر شکلی گولت می زدیم راضی نمی شدی اخر سر گفتم بریم شمال شن بازی کنیم گاوها رو ببینیم که...
23 مرداد 1390

گریه امیر علی واسه نرفتن خاله سحر به خانه شان .

سلام پسره ماهم . دیروز صبح که بیدار شدی مامان زری امد دنبالت و تو هم با ذوق رفتی و از من هم خداحافظی کردی .اخه خانه مامان زری را خیلی دوست داری .من هم تند تند شامم را درست کردم خانه را که تو به هم ریخته بودی را تمیز کردم و از ساعت ١ با خاله سحر واسه پارک ابی قرار داشتم .جات خیلی خالی بود انگار رفته بودیم دریا .اما مامان حسابی سوختش و تو همش می گفتی مامان چرا قرمز شدی ........ نمی دونم چرا سوختم .خیلی سعی کردم اینطور نشه ها اما شد .به هر حال عصری هم خسته امدیم خانه و تند تند بقیه کارهایم را کردم و تو هم امدی و خوابت برد . تا ٩ شب خواب بودی عمو مرتضی و بابا هم امدند و یک شب خوب کنار هم داشتیم . وقتی بیدار شدی لباسی را که دایی پوری...
19 مرداد 1390

مسابقه قرانی

ما در این مسابقه شرکت کردیم و تو از ١ سالگی با کمک من می خوندی سوره اخلاص را و از ١٨ ماهگی خودت به تنهایی می خونی . مثل تمام شعرهای دیگه ای که می خونی .این را هم به خوبی می خونی . اما به زور ازت صدا را ضبط کردم مگه می خوندی تا دوربین رو می دیدی نمی خوندی . بوس . ...
18 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد